بالاخره راحت شدم.خب شاید تعجب کنید اما واقعیت داره.ماجرا از این قراره که بنده ترک تحصیل کردم خلاصه از بند مدرسه رهایی یافتم.از اونجایی که به نظرم سال دوم دبیرستان بسیار سخته و من هم حوصلهی این درسهای مزخرف رو ندارم.نمیدونم فعلا چیکار کنم ولی انگار یک حسی به من میگه که برم سمت هنر…ولی راستش رو بخواید اول دو دل بودم که آیا واقعا مدرسه رو ترک کنم… یا نه؟ البته دربارهی این موضوع خیلی فکر کردم و خلاصه به این نتیجه رسیدم که وقتی حقوق یک مهندس یا دکتر یا هرچیز دیگهای برابر یک تاجر یا هنرمنده و بلکه کمتر از آن است چه فایده که آدم ۲۰ سال از عمر عزیزش رو صرف این مزخرفات کنه؟

خب حالا بریم سر اصل مطلب: شما این رو خوندید و بعد «جا خوردید» یا شاید اگر شما تعجب نکردید ولی «۹۰٪» شماها تعجب کردید و با اشتیاق خطها رو دنبال کردید تا بفهید قضیه از چه قراره.خب الآن که این پاراگراف رو میخونید میگید عجب قضیهی سرکاریای.ولی از کجا معلوم که پاراگراف اول من راست نباشه؟ دوباره به شک میافتید که شاید هم درست باشه.همین که این نوشته رو میخونید هنگ میکنید.
نه من اصلا هنگ نکردم…خب باشه ولی ۹۰٪ شما هنگ کردید و شما جزء اون ۱۰٪ هستید.خب شما باز گول خوردید چون از کجا میدونید که ۹۰٪ شماها قاطی کردید و به ابهام خوردید؟ خلاصه من ترک تحصیل کردم یا نه؟
واقعیت اینه: بله…
باز گیر افتادید و به تصمیم اولیتون برگشتید که من ترک تحصیل کردم حالا باز که دارید این خط رو دنبال میکنید قاطی کردید…شما نه؟ ولی ۹۰٪ شماها قاط زدید.
خیله خب دیگه واقعیت رو میگم: نه
بالاخره چی شد؟
پینوشت: خیلی حرفهای نبود.ولی با هنر الفبا جوری با کلمات اول میشه بازی کرد که نوشته و عناصر زیبایی سخن روی مغز طرف تاثیر بذاره. خب حالا که پینوشت رو میخونید فکر میکنید دیگه زمانیه که آخر فیلم میخواد اسم بازیگرها رو بنویسه ولی از کجا معلوم که این هم جزء برنامه نباشه؟
پیپینوشت: خیلیهاتون تو دلتون میگید:«چقدر بینمک و تلخ!!»













