عجب روزهایی بود…دیروز(۱۱ شهریور) باز شیمی داشتیم؛درس عذاب و زجر و سختی!!خوشبختانه با اینکه در کل زنگ در اضطراب و ترس بودم زنگ خوبی بود.خوب از اینکه از کل کلاس یک سوال رو پرسید و همه جریمه شد ولی من و یکی از دوستام(۲نفر) جریمه نشدیم.گفتم: خب بخیر گذشت ولی نتیجهی امتحانای درخشان که بیاد دیگه…. خب اومد و نمرهها زیر خط فقر بود ولی خوشبختانه جریمه نداد.توی کلاس هم کلی اکتیو بودم و کلی سوال پرسیدم.البته یه سوال بدون پاسخ هم داشتم که هی هرچی میپرسیدم هی میگفت ما الآن داریم رفتار اتم رو بررسی میکنیم. میخواستم بگم خب آقا پس من دارم چی میگم؟من دارم رفتار آقای فلانی رو بررسی میکنم؟ که گفتم الآن قاطی میکنه و ۱۰ تا منفی برامون ردیف میکنه
زنگ عربی هم دینی آورده بودم و کل کلاس داشتم چرت میزدم.تو زنگ فیزیک هم که خب…طبق معمول داشت دربارهی کمیت و واحدهای اندازهگیزی و SI و اینجورچیزا حرف میزد که حوصلمو سر برد.۳ ساعت داشت برای ما توضیح میداد که ۱۰ به توان -۶ و -۲ و اینها یعنی چی! منظورم از سه ساعت کل زنگ بود.
زنگ که خورد فشنگی رفتم خونه و ساک رو بردار و بریم باشگاه.اصلا حال و حوصلهی ورزش نداشتم ولی اگر نمیرفتم نمره کم میکردند نامردا! ![]()
خلاصه رفتم و ۲تا گلی هم به دروازهی حریف زدم و بسی کیف کردیم ز این بازی.بعد هم فشنگی رفتم خونه و از اونجا رفتم کلاس.اولین جلسه بود.یکم حرف زدند ایشون و … همین دیگه با یکی هم سلامعلیک گرمی کردم و اینها…ضایع ترین موقعش اونجا بود که گفت اینجا رو امضاء کن.بعد یکم لفتش دادم گفت:«امضاء داری؟» حواسم نبود گفتم “امضاء چیه؟” که کلی بهم خندید ![]()
ساعت ۶ اینطورا رفتم خونه البته خودم نرفتم بلکه جنازم رفت.یعنی ۱۲ ساعت کار… یکم چرخ زدم تو خونه و رفتم پایین یه نفسی بکشم.دوباره اومدم بالا رفتم که ریاضی حل کنم چون معلم فردا گیر میداد.یه سوال اومدم حل کنم دیدم واقعا مغزم نمیکشه دیگه.اصلا حوصلهی هیچ چیزو نداره جناب آقای مغز!
خب خودتون که منو میشناسید!آدمی ریلکس…با خیالی آسوده خوابیدم.صبح(۱۲ شهریور) رفتم مدرسه و از یکی سریع دفترشو گرفتم که بنویسم تا منفی نگیرم. سریسری چرتوپرتی نوشتم و معلم نگاه کرد و منفی نداد.بعد نشستم با خیال راحت سر کلاس تمام غلطهای دوستم رو پاک کردم و درستشون رو نوشتم…البته باز هم غلط داشتم که برطرف شد(خوشبختانه)
زنگ دینی شد و قرار بود از درس اول کنفرانس(؟؟؟) بدیم.لامصب برای هرکی که بلد نبود ۰ میزاشت.گفتم اگر ۱ هم بگیرم بهتر از صفره…لای کتاب رو باز نکرده رفتم و شروع کن از قصهی لیلی و مجنون گفتن.از قانون نظم و علیت بگیر تا مثالای خندهدار…اینهمه کالری مصرف کردیم آخرسرش هم صفر گرفتم.به امید خدا صفرش ناپایداره.هفتهی دیگه امیدوارم با ۲ ترکیب بشه.
زنگ آخر هندسه بود که خیلی زنگ باحالی بود…بسی کیف کردیم ز این استدلالهای جالب!! زنگ آخر رباتیک داشتیم که خوشبختان(البته متاسفانه) پای معلم شکسته بود و زنگ چهارم رو تعطیل کردند.رفتم خونه و افتادم…اصلا امروز حال و حوصلهی نه مدرسه بود و نه جای دیگه…با زور و زحمت خودمو تکون دادم تا به کلاس برسم.تشریف بردم سر کلاس……وااااااااااااااااااااییییییییییییی… چه کلاس عذابی بود.
آخر زنگ با بروبکس قرار گذاشتیم تا بشوریم(شورش کنیم).اول یکم وایسادیم حرف زدیم و تجدید قوا کردیم بعد تشریف بردیم تو دفتر مدیر و خب…حالا بشین و زبون بریز ![]()
تا جایی رسید که دیدم یکی از دوستان اشک تو چشماش جمع شد
خلاصه بعد از کلی کلکل و آقا نمیشه و اینا خلاصه راضی شدند و گفتند حالا فردا بیاید یه کاری میکنم.که قراره فردا بریم و یه کاری برامون بکنن.میدونید نکتهی جالب چیه؟ اینکه اگر درست بشه باید بنده روزهای زوج تشریف ببرم کلاس.اونوقت میدونید چی میشه؟ خب نمیدونید دیگه؟ اینکه شنبهها باید من رو با آمبولانس ببرن خونه!یه چیز دیگه هم هست.اونوقت هم باید همش از اینور به اونور بدوم و هم اینکه از فستفود استفاده کنم.نه اینکه من هم خیلی از کالباس خوشم میاد!!!
پ.ن: سوال الآن براتون پیش میاد:«پس تو کی درس میخونی؟؟!!»
سوال خوبی بود جوابش اینه:«کارامون همیشه عشقیه…آدم باید تو زندگی ریلکس باشه.هر کاری رو باید از روی علاقه کار کنیم.مثلا من از عربی خوشم نمیاد…خب اشکالی نداره.۴ سال سر هم کردم اینبار هم سرهم میکنم
پ.ن۲: دوستم یدونه فیلم بهم داده ۴ روزه تو کیفمه ![]()
پ.ن۳: ولی خودمونیما…عجب بچههای باحالی داریم.داشتیم سر کلاس با معلم دینی بحث میکردیم.اگر بخوام صادقانه بگم چرتوپرت میگفتند ولی از حرفاشون و اینها خیلی خوشم اومد. من هم عادت دارم تو زنگهای اینجوری ساکت بشینم و فقط گوش کنم.فقط یدونه معلم خفن در علوم انسانی هست(دینی،جغرافی،اجتماعی،تاریخ و…) که خیلی پره.







اکتبر 4, 2009 در t 10:46 ب.ظ
من دیگه دارم پاره میشم از دست مدرسه!!!
اکتبر 5, 2009 در t 12:42 ق.ظ
من در اکثر موارد بعد از بحث با استاد واحد اخلاق اسلامی در دانشگاه از کلاس اخراج می شدم.اصولن این دسته نمی تونن جواب دانشجو ها و جونا رو بدن و کم میارن
اکتبر 8, 2009 در t 4:53 ب.ظ
کلاس رباتیک؟چه جالب!
اکتبر 15, 2009 در t 2:41 ب.ظ
سلام نوژن !
اول یه سئوال تو چرا توی کلاس های دینی شرکت می کنی ؟!!!!!!
بعدش می بینم که وب رو تبدیل کردی به دفترچه خاطرات ! جالب شده ! وقتی این مطلبت رو خوندم ، انگار منم باهات اومدم کلاس و بعدش رفتیم باشگاه ! ، بعدش رفتیم ….. جالب شده در کل !
راست وب جدیدم رو راه انداختم ! به خدا دیگه قول می دم تغییرش ندم ! D:
چون دامین ماله خودمه اگرم تغییرش بدم دایمن ثابته !
باورت نمی شه ! هاست گرفتم ماهی 2500 تومان ! 600 مگ ! همه چیز هم نامحدود ! O:
بعدش اسکریپت های نال شده رو هم اجرا می کنه بدون دردسر ! D:
ولی نمی دونم توش چی بنویسم ! بدون ذهینت فعلاً راه انداختمش ! شاید در مورد برنامه نویسی ، شاید در مورد خودم ، نه نه در مورد خودم نمی تونم بنویسم ! D:
قالب انگلیسی و چپ به راست بود ! خودم فارسیش کردم و درستش کردم ! تا ساعت 3 صبح داشتم روش کار می کردم !
وای که چقدر من حرف زدم !
اکتبر 15, 2009 در t 2:43 ب.ظ
علیرضا پیداش نیست !
اکتبر 16, 2009 در t 8:46 ب.ظ
پس چیکار کنم؟ زنگ دینی که میشه به معلم دینی بگم “آقا اجازه؟ زیادی داری حرف میزنی!با اجازه من برم بیرون ”
آخه مگه می تونی بری سر کلاس دینی ما ؟!!!
اکتبر 16, 2009 در t 10:06 ب.ظ
از قرار کیلویی خدا تومن…!
اکتبر 23, 2009 در t 11:41 ق.ظ
چـــــــــــــــــــــــــــــی مـــــــــــــــــــــــی گــــــــــــــــــــــــی ! D:
مگه نیستی ؟!!!!!
یادمه دینت اسلام شیعه نبود ! فامیلیتم یادم نمیاد ! فکر کنم دیگه پیر شدم ! D:
همه چیزو با هم قاطی می کنم !!! D:
اکتبر 26, 2009 در t 6:23 ب.ظ
مجید :
من پیدامه حاجی ! وبلاگتون خرابه
نوژن :
برادر من خرخون شدم ؟ شمایی که پیدات نیست
اکتبر 26, 2009 در t 7:09 ب.ظ
آره واقعاً فکر کردم تو زرتشتی هستی !!!
آخه توی اون مطلب از طرف خودت حرف زده بودی !!!
راستی من از اون لیوانا خیلی دوست دارم !
اکتبر 29, 2009 در t 2:11 ق.ظ
دیگه بزرگ شدم !
الان 21 سالمه !
تو بخر من قول می دم فقط نگاهش کنم !
نوامبر 17, 2009 در t 6:29 ب.ظ
با معلم دینی و پرورشی که نمیشه بحث کرد
به نظر من هم باید به همه ی ادیان احترام گذاشت چون هر دینی نکات مثبتی داره